تبليغاتX
خاطرات یک مرد مرده

 

توبه شکستم......

 

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 11:22 | لینک  | 

نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 12:4 | لینک  | 

نه...نمیتونم.....نمیشه......زشته....بی ادبیه....بهتره اینکارو نکنم....مایه آبرو ریزیه.....اونوقت ملت در موردم چی فکر میکنن....میگن از هیکلش خجالت نمیکشه که همچین کاری میکنه......وایییی....ای خداااااااااااااااااااااااااااااا................

اگه ضایع بشم چی....نه...تو میتونی مزدا...به خودت مسلط باش...هرچند تا حالا از این کارا نکردی ولی میتونی....باید تصمیم نهایی رو بگیرم...ولی اگه ignore بشم چی ؟

.

.

.

.

از سلسله مسایل و مشکلات روحی که موقع    Add  کردن یکی از دوستانی که شدیدآ جلوش آبرو داریم و ازش خجالت میکشیم در فیس بوک برایمان پیش می آید...

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 21:0 | لینک  | 

من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه
به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه
من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی
به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی
من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی
به کودتای موسوی علیه بیت رهبری
من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است
و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است
و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار رهبرم
که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم
من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام
و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام
من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من
زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام
فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده
من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام
من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود
نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود
من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است
و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است
من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده
به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده
من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن
چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن
من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم
در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 0:7 | لینک  | 

اولين روز كارش به عنوان رئيس زندان از يه ربع ديگه شروع ميشد....چكمه هاي چرم بلندش كه تا زير زانوش ميومد رو حسابي واكس زده بود...طوري كه انعكاس تصويرتو ميتونستي توش ببيني....يونيفرم مشكي ، راسته و اتوكشي شده اش قيافه اي با ابهت و بي رحم بهش داده بود.........خيلي سريع ترفيع گرفته بود تنها 25 سالش بود كه شده بود رئيس زندان...البته نه با زحمت.....آخه اولآ فارغ التحصيل از يه دانشگاه معروف و گران قيمت در رشته مهندسي و ثانيآ از يك خانواده پولدار و با نفوذ بود...به خاطر علاقه شديدش به نظام و ارتش وارد اين حرفه شد....البته اصلآ دوست نداشت رئيس زندان باشه ولي مجبور بود...به علت مشكلاتي كه اين روزها شورشيها عليه حكومت پيش آورده بودن دولت مجبور شده بود در اكثر پستهاي امنيتي از نظاميها استفاده كنه ......دولت اعتقاد داشت نظاميها بي رحم ترن در نتيجه بهتر ميشود اين مردم رو  سركوب كرد....با همه اين حرفها دستور اكيد داده بودند در هر پستي هستيد از يونيفرم ارتشي استفاده كنيد....واسه همينم چكمه و يونيفرم مشكيشو پوشيده بود.....عصاي كوتاهش كه مخصوص ارتشي ها بود رو بر داشت و زير بغلش گذاشت...آرام و با وقار در حالي كه كلاه نظاميشو رو سرش جابجا ميكرد به سمت مركز زندان كه قرار بود اولين نطقشو براي زندان بانها و زندانيها بكنه ، رفت.....يكم استرس داشت ولي جوري رفتار ميكرد كه انگار هيچكس جز خودش مهم نيست....با قدمهاي سنگين و محكم و با اقتدار وارد سالن شد...به محض اينكه وارد شد رئيس بخش داد زد....

 ـ سرگرد جيسون برنارد وارد ميشوند...همگي خبر دارررررر......

صداي كوبيده شدن پوتين هاي زندان بانها فضاي سالن رو پر كرد....با صدايي محكم گفت : آزاد.....

رفت بالاي سكو و در حالي كه سعي ميكرد شديدآ قيافشو جدي و سرد بگيره شروع كرد به صحبت ....

_ هر كس از قوانين من تخطي كنه بلايي سرش ميارم كه از زندگي سير بشه...در ضمن مجازات اعدام رو حتمآ اجرا ميكنم...منتظر بخشش من نباشيد...حالا اين ميخواد زنداني باشه يا زندان بان.....همين و بس....

ميدونست كه اين چند جمله تاثيرش بيشتر از يه ساعت نطق خسته كننده است.... آرام از سكو پايين آمد و به سمت اتاقش كه بالاترين قسمت زندان بود و به همه جاي زندان مشرف بود رفت.....

آرام رو صندليش نشست و با خودش گفت : زيادم كاره سختي نيست....فقط بايد جدي باشي كه همه ازت بترسن... اين يه زندان سياسي مخصوص مخالفان حكومت بود پس بايد اقتدار خودشو نشون ميداد...توي همين فكر بود كه يه نفر در زد...سريع خودش جمع و جور كرد و گفت بيا داخل...در باز شد و رئيس بخش وارد شد و گفت : قربان الان يه اتوبوس از  شورشيهايي كه بر عليه حكومت قيام كرده بودن و دستگير شدن رو آوردن....

_باشه ....تو برو من خودم ميام....

رئيس بخش بعد از احترام از اتاق رفت بيرون...جيسون يه نفس عميق كشيد....و در حالي كه عصاشو تو دستش تاب ميداد به سمت سالن اصلي رفت....وقتي رسيد ديد رئيس بخش قوانين رو واسه تازه واردا خونده .... بعد از رسيدن به سالن و و احترام نظامي تمامي پرسنل به اون ، شروع كرد به بازديد از تازه واردها...همه اونا دختر و پسرهاي بين 25 تا 30 سال بودن.....صورتشون به سختي معلوم بود آخه اين قدر كتكشون زده بودن كه تموم صورتشون كبود و پر خون بود...ميدونست اين كار ، كاره بازپرسها اداره امنيت ملي هستش نه كس ديگه.....فقط اونا هستن كه خيلي بي رحمن....همين طور كه داشت ميرفت به انتهاي صف متوجه يك هيكل نحيف و لاغر شد...آرام نزديك شد در حالي كه عصاشو به آرامي به كف دستش ميكوبيد ، ديد دختركي كه سنش به زور به 20 سال ميرسه ته صف ايستاده و از ضعف و خستگي كمي خم شده....اونم مثل بقيه كتك خورده بود....دخترك صورتشو بالا آورد و با حسرت چشماشو به چشمهاي اون دوخت...در چشمهاي سياه و درشت دخترك نوري كم سو ميدرخشيد...يه لحظه رو صورت دخترك قفل شد ولي بعدش به خودش اومد ...اخمي كرد و صورتش برگردوند و به رئيس بخش گفت :

_ به هركدوم از زندانيها يه صابون بده و ببرشون حمام...بوي گندشون زندان رو ور داشته...در ضمن نميخوام زندانمو كثيف كنن....روشنه....

رئيس بخش صاف ايستاد و گفت : چشم قربان....ولي قربان دستور دادن كه به زندانيها خدماتي ارائه نشه....

تا رئيس بخش اينو گفت جيسون با عصبانيت اومد طرفش ، تو چشماش نگاه كرد و با فرياد گفت : كي توي اين زندان دستور ميده آقا ؟ من يا اون ابله كه اين دستور رو داده.....

رئيس بخش با تته پته گفت : البته شما قربان....

جيسون داد زد : پس دهنتو ببند و كاري كه گفتم انجام بده ...

رئيس بخش بدون اينكه حرفي بزنه با عجله زندانيها را با خودش برد....

در حالي دستكش چرم مشكيشو مرتب ميكرد به سمت اتاقش رفت....تمام فكر و ذكرش قيافه معصوم اون دخترك بود...نميتونست نگاه اون دخترك رو از ذهنش بيرون كنه.....واقعآ اون دخترك چيكار كرده بود كه مستحق يك همچين مجازاتيه ...با خودش گفت بعدآ پرونده اين دخترك رو ميخونه ببينه اون چيكار كرده...

چند روز بعد.....

تنها چيزي كه توي پرونده دخترك مشكوك بود پيدا شدن يك شبنامه مخالف حكومت داخل خانه دخترك بود و ديگر هيچ....باورش نميشد به خاطر يك همچين دليل واهي كسي رو زنداني كنن و همچين بلايي سر كسي بيارن....زنگ زد به نگهباني و گفت دخترك رو بيارن به اتاقش.....ده دقيقه بعد در زدن....خودشو سريع پشت ميزش مرتب كرد و سعي كرد قيافه اي سرد و بي روح بگيره....نگهبان وارد شد و بعد از احترام گفت زنداني رو آوردم.....گفت بفرستش تو و خودت بيرون واستا...نگهبان گفت چشم قربان.....

دخترك اومد تو در حالي كه از ترس پاهاش ميلرزيد.....جيسون صاف تو چشماش نگاه كرد و  با تحكم گفت : خانوادت بهت سلام و احترام ياد ندادن.....دخترك يك قدم عقب رفت و با صدايي كه از ته چاه بلند ميشد گفت : ببخشيد قربان....سلام قربان....

جيسون گفت بشين ....سرشو به پرونده دخترك گرم كرد.....سكوتي سنگين و كشنده حكم فرما بود و يه جورايي جيسون از اين شرايط لذت ميبرد چون ميدونست تاثير بسيار بدي روي متهم ميذاره.... سرشو بالا آورد و ديد دخترك هنوز واستاده...اول تعجب كرد و بعد صدايي بي روح گفت مگه نگفتم بشين ....دخترك از ترس اينكه امكان داره جيسون ناراحت بشه سريع نشست روي صندلي كه رو به روي ميز جيسون بود....

دخترك از خجالت يا شايد ترس سرشو انداخته بود پايين و هيچ حرفي نميزد ....انگار نفس هم نميكشيد..... جيسون براي اولين بار به دخترك با دقت نگاه كرد.... دختركي ظريف و كشيده با پوستي سفيد و موهاي مشكي....در صورت دخترك كوچكترين نشانه اعتماد به نفس به چشم نميخورد...انگار كه در بازداشتگاه قبلي روحش رو هم شكنجه داده بودند....هنوز آثار زخم و كبودي روي صورتش يه چشم ميخورد....

جيسون سكوت رو شكست و گفت : چرا آوردنت زندان....

دخترك سرشو به آرامي آورد بالا و با صدايي ضعيف گفت :  توي پروندم نوشتن....

جيسون با خشم فرياد زد :جواب سوال رو بده.... من خودم خواندن بلدم و لازم نيست تو بگي من چيكار كنم... روشنه يا نه.....

از اين طرز صحبت دخترك از ترس اشك تو چشماش جمع شد و گفت : ببخشيد قربان...چشم قربان....من به خاطر داشتن اعلاميه در خانه ام باز داشت شدم....بخدا اعلاميه مال من نبود...

جيسون پرسيد : اسمت و شغلت چيه و چند سال داري ؟

دخترك گفت : اليزابت ميسون ، دانشجوي دندانپزشكي و 19 سال دارم....

جيسون يك نگاه عميقي به اون انداخت و گفت : اعلاميه از كجا آورده بودي....

دخترك گفت : انداخته بودن توي خونمون و منم برداشته بودم كه بخونمش .....

جيسون داد زد : فكر كردي من احمقم و كه داري اين مزخرفاتو تحويلم ميدي....

اينجا بود كه دخترك زد زير گريه و گفت : نه بخدا...به جون خودم مال من نبود.....چرا باور نميكنين....بستمه ديگه...چرا باور نميكنين....

جيسون فرياد زد : اينجا كولي بازي غدغنه...فهميدي ....صداتو ببر...

دخترك شروع كرد بي صدا گريه كردن....جيسون فرياد زد نگهبان زنداني رو ببر به سلولش....نگهبان آمد و بازو دخترك رو گرفت و با خشونت به سمت سلولش برد...

جيسون ته دلش خيلي ناراحت بود از اين طرز بر خورد با اين دخترك ولي مجبور بود...از بالا دستور اكيد داده بودن كه هيچ گونه ملايمتي با اين افراد نداشته باشيد.....

توي چند روزي كه گذشت جيسون تمامي پرونده ها رو خوند....اكثر اونها دانشجو بودند و توي تظاهرات دستگير شده بودند....ولي هيچ كدام مثل پرونده اون دخترك بيگناه نبود.....حداقل جرم اونها شركت در تظاهرات بود ولي اون دخترك تقريبآ هيچ جرمي مرتكب نشده بود....تصميم گرفت يه سري به سلول زندانيها بزنه....در حالي كه آرام و محكم قدم بر ميداشت شروع كرد به ديدن سلول زندانيها.....تقريبآ همه يه جور بود...هيچ چيز خاصي در اون ديده نميشد....سلولها عاري از هر چيز ضروري بود...نه كتابي....نه مجله اي...نه حتي عكسي....انگار توي اون سلولها زمان متوقف شده بود....... قيافه همه زندانيها يه جور بود...آكنده از درد و نااميدي.....همين طور كه داشت به زندانيها نگاه ميكرد رسيد به سلول دخترك....دخترك در حالي كه يه گوشه كز كرده بود و سرشو بين زانوهاش گذاشته بود و دستاشو دور زانوش حلقه كرده بود....مشخص بود كه تنهايي ، ترس و شكنجه اين بلا رو سرش آورده....يه جورايي دلش سوخت....دستور داد به آجودانش كه در سلول رو باز كنه....به محض اينكه در سلول باز شد دخترك از جا پريد و از ترس به گوشه سلول پناه برد و با وحشت به چهره فرمانده زندان نگاه كرد....جيسون به آرامي به دخترك گفت : چيزي براي ترس وجود نداره و ميتوني بشيني....دخترك همان گوشه سلول نشست و خودشو بغل كرد....

جيسون يه نگاهي انداخت و گفت : خانوادت ازت خبري دارن...دخترك به علامت نه سرشو تكون داد...جيسون گفت : چيزي نميخواي بگم واست بيارن...دخترك با تعجب آميخته با ترس گفت نه قربان.....جيسون به آرامي از سلول دخترك بيرون اومد و گفت در سلول رو ببندن...وقتي داشت ميرفت به آجودانش گفت كه اگه دخترك چيزي خواست بهم بگين...

 هفته بعد......يك صبح سرد زمستاني....

امروز قرار بود 5 نفر از زندانيها كه از همه سياسي تر و خطرناكتر بودن رو ببرن به ستاد مركزي....جيسون ميدونست معني اين چيه....شكنجه بسيار و بعدش تيرباران.....اتوبوس آمد و 2 دختر و 3 پسر رو سوار كرد اونها هم بدون هيچ مقاومتي سوار شدن...انگار ميدونستن كه كجا قراره برن و چه عاقبتي در انتظارشونه .......جيسون همين طور داشت از از پنجره اتاقش رفتن اين افراد رو نگاه ميكرد و قهوه اش رو ميخورد....الان از اومدنش 1 ماه ميگذشت ولي براش به اندازه يه سال گذشته بود...داشت با خودش فكر ميكرد كه چطور ميشه خودشو به ستاد مشترك منتقل كنه كه يه چيز عجيب توجهشو  جلب كرد.....دوتا از نگهبانها دارن يه چيزي رو كشون كشون ميبرن به طرف اتاق استراحت نگهبانها...سريع دوربينشو برداشت و نگاه كرد....باورش نميشد....دونفري در حالي دستاي اون دخترك رو گرفته بودن و داشت سريع به سمت اتاق ميبردن...حدس زد اونا چه نقشه شومي دارن واسه همينم با سرعت از اتاقش بيرون اومد و با سرعت شروع كرد به دويدن...دوتا از آجودانهاش با ديدن اين صحنه با سرعت به دنبال فرمانده رهسپار شدن....جيسون به در استراحت نگهبانها نزديك ميشد...هر ثانيه واسش به اندازه يك ساعت ميگذشت....وقتي رسيد به اتاق استراحت نگهبانها ، طوري با لگد به در اتاق كوبيد كه در اتاق هم قفلش شكست و هم از لولا كنده شد....دخترك در گوشه اي افتاده بود...تمام صورتش خوني بود....توي دهنش پارچه اي فرو كرده بودند كه نتونه فرياد بزنه....طرف ديگه دوتا نگهبان يكيشون تازه داشت لباسشو در مياورد و ديگري هنوز لباس به تن داشت ديد كه دارن با ترس نگاهش ميكنن...جيسون فرياد زد اي كثافتها و عصاشو بلند كرد و طوري به صورت اوني كه لباسشو در آورده بود كوبيد كه پسره پرتاب شد زمين...بلافاصله جيسون اسلحه كمريشو در آورد و به سمت صورت ديگري گرفت...اون يكي زانو زد در حالي كه گريه ميكرد شروع كرد به التماس كردن كه فرمانده منو نكش....جيسون با تمام وجود ميخواست شليك كنه ولي نميتوانست...از خشم و ناراحتي ميلرزيد...با چكمش محكم به صورت نگهبان دومي كوبيد....در همين موقع دوتا آجودان مخصوصش رسيدن....جيسون دستور داد دوتا نگهبان رو ببرن و هركدوم رو 20 ضربه شلاق بزنند و 15 روز بفرستند انفرادي به علت تخطي از قوانين.....پارچه رو از دهن دخترك در آورد....دخترك از شدت ضعف و درد به خاطر كتكي كه خورده بود ناي حرف زدن نداشت....

دخترك با صداي يواش به جيسون گفت : بكش منو...بكش راحتم كن....من ديگه تحمل ندارم..ميخوام بميرم....

جيسون دستور داد دخترك رو ببرن درمانگاه....حال جيسون بد بود...داشت حالش بهم ميخورد...نميدونست چيكار كنه....داغون بود.....اگه 2 دقيقه ديرتر رسيده بود معلوم نبود چه بلايي سر دخترك ميومد....به سمت اتاقش رفت رفت رو كاناپه دراز كشيد و چشماشو رو هم گذاشت....

جيسون فرداي اون روز رفت درمانگاه..... دخترك هنوز بيهوش بود.... جيسون آرام كنار تختش نشست و به چهره دخترك نگاه ميكرد.....دخترك چهره خيلي معصومي داشت....همين طور داشت نگاه ميكرد ديد دخترك چشماشو به آرامي باز كرد و به چهره جيسون نگاهي كرد....جيسون بدون اينكه فكر كنه از دخترك پرسيد بهتري...دخترك با لبخندي محو سرشو به علامت آره تكون داد....جيسون بدون اينكه حرف ديگه اي بزنه بلند شد تا بره كه دخترك به آرامي انگشت جيسون رو گرفت و گفت : متشكرم فرمانده...، جيسون سرشو به علامت قابلي نداشت تكون داد و از اتاق بيرون رفت و اين آغاز فصل جديدي از زندگي جيسون بود.....جيسون هر روز به يك بهانه اي به درمانگاه ميرفت تا دخترك رو ببينه.....يه جورايي به دخترك علاقه پيدا كرده بود....اين مسئله در رفتارشم تاثير داشت...ديگه مثل قبل خشن و جدي و مغرور نبود....با نگهبانها خوش و بش ميكرد...گاهي با زندانيها بحثهاي سياسي ميكرد....دستور داده بود هفته سه بار زندانيها رو براي هواخوري به حياط زندان ببرن....آخه زندانيها حق داشتن هفته اي تنها يك ساعت براي هواخوري برن بيرون.....يه روز صبح كه رفت درمانگاه ديد اليزابت ( ديگه اونو دخترك صدا نميزد ) رو تختش نشسته و داره موهاشو شانه ميكنه....حالش كاملآ خوب شده بود....ديگه وقتش بود ببرنش به سلولش...ولي جيسون دستور داده بود يه هفته ديگه تو درمانگاه نگهش دارن...چون درمانگاه محيط بهتري بود....وقتي رسيد اليزابت سلام كرد و بعد خوش و بش هميشگي جيسون از اليزابت پرسيد : تو قبل از اينكه بياي اين زندان چند روز تو زندان بودي...اليزابت گفت 2 هفته در باز داشتگاه ستاد بوده و از اونجا يه راست آوردنش به اين زندان.....جيسون ته دلش يك سوال موج ميزد ولي هيچگاه نميپرسيد چون غرورش نميگذاشت....ميخواست بدونه آيا اليزابت نامزدي يا چيزي شبيه به اين داره يا نه..... توي پروندش چيز خاصي نوشته بودند...تنها نوشته بودن مجرد....

توي اتاقش نشسته بود كه يكي در زد....آجودانش بود و يه نامه از ستاد مركزي واسش آورده بودن...با خودش گفت احتمالآ چند نفر ديگه رو ميخوان ببرن ستاد مركزي تا اعدام كنن...وقتي نامه رو باز كرد ديد حدسش درست بوده...اسم 9 نفر رو اعلام كردن كه 2 روز ديگه اتوبوسي از ستاد مياد تا ببرشون....ولي چيزي ديد كه خشكش زد....نهمين اسم ، اسم اليزابت ميسون بود....نميخواست باور كنه ولي درست بود.....اونو 2 روز ديگه ميبرن ستاد براي شكنجه و سپس اعدام...نميدانست چيكار كنه....چشماشو بست و شروع كرد به فكر كردن....تصميمشو گرفت....آجودانشو صدا زد و به اون گفت اليزابت رو بيارن اتاقش...يه ربع بعد دخترك رو آوردن....اليزابت به محض اينكه وارد شد جيسون به اون گفت : بايد حاضر بشي...بايد يه جوري از اينجا فراريت بدم...نپرس چرا چون نميتونم بهت بگم.....

جيسون به دخترك لباسهاي راننده مخصوصشو داد و دخترك رو به عنوان رانندش تونست ببره بيرون .....وقتي رسيد به جنگل اطراف زندان به اليزابت گفت : اين راه رو ميگيري و يه راست ميري بالا وقتي رسيدي به انتهاي جاده يك ماشين پاركه...داخل ماشين مدركهاي جعلي با نام مستعار واسه تو هستش تا بتوني خودتو از مرز فراري بدي....فهميدي......دخترك گفت : مگه تونمياي...جيسون گفت : نه....اليزابت با گريه گفت : چرا ؟.......

جيسون ميدونست اگه اون با دختره بياد ، اونا رو زود تر پيدا ميكنن....واسه همينم دخترك رو به زور به سمت جاده هدايت كرد...چون دخترك نميخواست بدون جيسون بره......دخترك با چشماني پر اشك به جيسون نگاه ميكرد و پرسيد چرا منو داري فراري ميدي  ؟ ميدوني اگه بفهمن تو رو تير باران ميكنن....... جيسون چيزي نگفت و تنها به چشماي اون نگاه كرد....پرسيد : ازدواج كردي اليزابت...

اليزابت با گريه  گفت : نه و با هق هق گفت : نرو تو رو خدا نرو جيسون......

جيسون بدون هيچ حرفي سوار ماشينش شد....آخرين باري كه دخترك رو ديد از توي آينه ماشين بود.....دخترك داشت دور شدن جيسون را نظاره ميكرده.....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ3 ماه بعد سرگرد جيسون برنارد در دادگاه نظامي محاكمه شد و به جرم خيانت به كشور و حكومت ، محكوم به اعدام و يك هفته بعد در محوطه ستاد مركزي تير باران شد........

ـ اليزابت ميسون بعد از فرار از كشور درس خود را در رشته دندانپزشكي به پايان رساند و در كشور همسايه به يكي از بهترين پزشكان آن كشور تبديل شد.....او تا 5 سال بعد از سقوط حكومت مركزي هيچ خبري از جيسون برنارد بدست نياورد.....

ـ حكومت مركزي بعد از 2 سال سقوط كرد ولي هيچ كس يادي از جيسون برنارد و ديگر قربانيان اين زندان نكرد....

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 14:54 | لینک  | 

شوالیه خسته و کوفته به غار تاریک و ساکت اژدهای سرخ رسید... در حالی که داشت از خستگی از پا در می آمد به درون این غار یه نگاهی انداخت...چیزی جز تاریکی دیده نمیشد.... با ترس و لرز وارد غار شد...شنیده بود این تنها اژدهایی است که میتونه حرف بزنه...وقتی هم که حرف میزد دشمنش را باصحبت افسون میکرد و بعدش با با شکنجه میکشت و میخوردش....شنیده بود دهها نفر قبل از اون توسط این اژدهای لعنتی کشته شده بودن...پادشاه این کشور لعنتی شرط ازدواج دخترش رو کشتن این اژدهای خونخوار گذاشته بود...داشت با خودش میگفت اصلآ ارزش نداره به خاطر یه دختر ترشیده اینقدر خودش رو به زحمت بندازه...تو همین فکر بود که یهو و بی هوا افتاد زمین...تا خورد زمین حس چیزی بیدار شد...تا بلند شد دید همه جا روشن شده...به اطراف که نگاه کرد خودشو در میان یک تالار بزرگ و بی انتها دید که از جواهر پر شده بود...محو این همه جواهر بود که ناگهان غرشی سهمگین غار رو لرزوند...اژدها بیدار شده بود...تا شوالیه اومد به خودش بیاد دید اژدها روبه روش واستاده و با بی رحمی نگاش میکنه...دست و پاش شروع کرد به لرزیدن...دهنش خشک شده بود....عجب عظمت و هیبتی داشت این اژدها.....

اژدها به سخن اومد و گفت توی غار من چه غلطی میکنی انسان حقیر...

شوالیه بی اختیار گفت برای دستیابی به پرنسس اومدم تو رو بکشم...

اژدها یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت : باز یه منگل دیگه...

شوالیه بهش برخورد و گفت : سخن کوتاه کن که میخواهم تورو بکشم....

اژدها یه پوزخند زد و گفت : اون منگلای دیگه از تو مجهز تر اومده بودن... تو با این وضعیت اومدی منو بکشی ؟ واقعآ که خنده داره....شروع کرد به خندیدن...طوری که غار لرزید....

شوالیه با ناراحتی گفت من با ارتش 2000 نفریم اومدم تا تو رو نابود کنم...

اژدها با تعجب به شوالیه نگاه کرد و گفت راست میگی ؟؟؟...

شوالیه با غرور گفت :بله... من شاه کشور همسایم و اومدم دختر این شاه به همسری بگیرم  ولی شرط این شاه اینه که اول باید تو رو بکشم....اژدها گفت تو در کشورت چندتا سرباز داری ؟...شوالیه گفت :1،500،000 نفر که حاضرن به خاطر من  جونشون رو هم بدن....اژدها پرسید این شاه که اومدی دخترشو بگیری چقدر نیرو داره ...شوالیه گفت حدودآ 30،000 نفر.....

میگن که اژدها یه چیزی به شوالیه گفت که شوالیه در حالی که سرشو پایین انداخته بود از کوه پایین اومد و به سربازانش گفت همین الان برگردیم به کشورمون....یکسال بعد شوالیه با ارتشش به کشور همسایش حمله کرد و بعد از فتح کشور و خلع کردن شاه همسایه از قدرت دخترشو به همسری گرفت....میگن شاه جدید یا همون شوالیه قدیم رفتن به كوه اژدها رو ممنوع كرده....شواليه ميگه دوره و زمونه عوض شده.....ميگه ديگه دوره قهرمان بازي و افسانه هاي آبكي و شرطهاي احمقانه به سر اومده....

http://3.bp.blogspot.com/_ul0MrqkSGp4/SFpgtRL91pI/AAAAAAAAANE/0mOuTeH84_w/s320/dragon.gif

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 23:10 | لینک  | 

سایت گرداب وابسته به سپاه، در حال انتشار عکسهای مردم به عنوان خرابکار و اغتشاشگر است. یکی از راههای آسان مبارزه با این سایت، معرفی آن به عنوان سایت مخرب به مایکروسافت و گوگل است. جزئیات این طرح را در زیر بخوانید:
به منظور معرفی سایت گرداب به Microsoft، به لینک زیر رفته و این سایت را ضد حریم شخصی و غیر قابل اعتماد معرفی کنید:
https://phishingfil ter.microsoft. com/feedback. aspx?result= none&URL=http://gerdab. ir
قسمت "I think this is a phishing website" ، را تایید کنید.
در جعبه پایینیش نوشته‌ای رو که در شکل می‌بینید تایپ کنید. ودر پایان submit کنید.
به منظور معرفی سایت گرداب به Google، به لینک زیر رفته:
http://www.google. com/safebrowsing /report_badware/
در قسمت URL آدرس سایت گرداب را وارد نمایید: http://gerdab. ir
در جعبه پایینیش نوشته‌ای رو که در شکل می‌بینید تایپ کنید.
ودر پایان کلید Submit Report را کلیک کنید....
برای موثر بودن این کار، لازمه تا تعداد زیادی این گزارش رو انجام بدن. به
همین خاطر بقیه رو هم به این کار تشویق کنید.واین میل رو واسه بقیه هم Forward کنید.
نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 19:1 | لینک  | 

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنجه زمونه
هر کسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه

یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره
یک نفر خونه بدوشو یکی دوتا قلعه داره

یک طرف همه سیاهو یک طرف همه سپیدن
روبه روی هم یه عمره ما رو دارن بازی میدن

اونا که اول بازی توی خونه تو و من
پیش پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن

ببین امروزه همشون میونه شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن

تاجو تخت شاه دیروز دره قلعشون نمیشد
به خیالشون که این تاج سروشنه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمیباخت
تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

اونکه مهره ها رو چیده اونکه ما رو بازی میده
اونکه نه شاهه نه سرباز نه سیاهه نه سپیده

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 0:10 | لینک  | 

جنوب لبنان...

سال 2006  ...

اوج جنگ 33 روزه اسراییل و حزب الله....

پانزدهمین روز درگیری ها.....

خبر از جلو میرسه که کوماندوهای حزب الله بد جوری با نیروهامون در گیر شدن ولی طرفای ماها هیچ خبری نیست....جز اینکه اسحاق دیشب تو تاریکی به نظرش رسیده یکی رو دیده...همون موجب شد بچه ها تا صبح نخوابن...همه از ترس دست به اسلحه آماده در گیری تو جاهاشون خوابیده بودن... تعداد نگهبانها از 4 نفر به 7 نفر افزایش پیدا کرده بود....

صبح فرمانده به جدیت بهمون گفت نباید دشمن رو دست کم بگیرن....

یکی از بچه ها داد میزنه چرا یه بمب اتم نمیندازیم روشون تا همشون جزغاله شن...

فرمانده گفت تو چرا دهنتو نمیبندی تا من حرفم تموم بشه ....

از دیشب اعصاب همه بهم ریخته...هیشکی حوصله نداره...الکی بچه ها بهانه جویی میکنن و داد و بیداد راه میندازن........با خودم میگم با این دیوونه هایی که تو گروه هستن یه متر هم پیشروی نداریم.....

شایعاتی از جلو به گوش میرسه که ترس بچه ها رو بیشتر میکنه.....میگن یه گروه 20 نفره از بچه های لشکر 12 ارتباطشون با عقب قطع میشه وقتی بقیه لشکر بهشون میرسن ، میبینن همشون آبکش شدن....تازه بعضیها میگن تعداد کوماندوهای که بهشون حمله کردن بیش از 60 نفر بودن.. بعصی ها هم میگن  4یا 5 نفر...هیچی مشخص نیست....دیروز اخبار میگفت 3 تا از تانکامونو تو مزارع شعبا ترکوندن....

گاهی وقتا با خودم میگم تو اسراییل چه غلطی میکنم....داشتم تو لاس وگاس حال میکردم که مامان و بابا مجبورم کردن بیام این خراب شده......مامان میگه کشور اصلی تو اسراییل هستش نه آمریکا......گاهی وقتا میگه تو یه یهودی اصیل نیستی...تو بی دین و بی غیرتی....حال و حوصله کل کل با مامان رو ندارم ولی به نظرم این حرفا همش مزخرفه....حالا هم که اومدم خط مقدم یک جنگ لعنتی....جنگ با دشمن نامریی.....هر وقت دوست داره حمله میکنه ، ضربه میزنه ، فرار میکنه ، بدون اینکه اثری بذاره....بیشتر باید با اعصاب خوردمون بجنگیم تا چریکهای حزب الله....اصلآ نمیدونم واسه چی میجنگیم....هر وقت تلویزیون رو روشن میکنم میبینم دارن از زیر آوار توی جنوب لبنان ، زن و بچه بیرون میارن.....گاهی وقتا از یهودی بودنم شرم میکنم...

توی حال و هوای خودم بودم که فرمانده میگه از 2 ساعت پیش که آریل رو فرستادن دور و بر خبر بگیره دیگه خبری ازش نشده.....باید دو نفر برن خبری بیارن ببینن کدوم گوریه....فرمانده میگه تو و تو.....از شانس گندم به به من و دایان اشاره میکنه.....

دایان یه دختر دیوونه که کلی مثلآ نسبت به کشور و دینش غیرت داره و به نظر اون باید تمام مسلمونارو آتیش بزنن...تازه خیلی هم دختر زشتیه و هم بی تربیت....فقط به فکر مدال گرفتنه....تازه خیلی هم ریا کاره...تا میبینه فرمانده از دور میاد سریع تورات رو ور میداره و بلند بلند میخونه.... تا با این کارا ترفیع بگیره....

 

یه ساعت داریم راه میریم و هیچی پیدا نکردیم...دایان هم یه بند داره در مورد اینکه میخواد در صورت دیدن چریکها چیکار کنه و چه بلایی سرشون بیاره ، زر میزنه...ولی خوب ، واسم مهم نیست چون اصلآ گوش نمیدم بهش....بزار تا میخواد حرف بزنه....کاری به کارم نداشته باشه هر غلطی میخواد بکنه ، بکنه....یهو یه چیزی توجهمو جلب میکنه....روی زمین یه قمقمه افتاده...رو قمقمه نوشته سرباز آریل....هنوز داره دایان حرف میزنه که بهش میگم هیس.....

دایان میگه وااا چرا ؟....

میگم لطفآ خفه شو....امکان داره دشمن این اطراف باشه... با خودم میگم شاید این مرتیکه چلمن اینرو گم کرده....ولی دلش شور میزنه...میدونه یه چیزی اینجا جور در نمیاد...بیشه زیادی ساکته...

دایان با صدایی یواش میگه چیکار کنیم ؟ بر گردیم ؟....

میگم باید سریع برگردیم....که یهو چشمم به یه بوته میفته که داره تکون میخوره....داد میزنم پناه بگیر... ولی دایان به جای پناه گرفتن ، بوته رو میبنده به رگبار...اینقدر شلیک میکنه که گلوله هاش تموم میشه.....یه دفعه یه صدای ناله خفیفی از پشت بوته شنیده میشه.....

دایان میگه تروریست لعنتی رو کشتم.... کثافتای ترسو.....هیچ کدوم عددی نیستین....

داد میزنم  پیشروی میکنیم....از پشت هوامو داشته باش.....با ترس میرم طرف بوته.....بوته رو کنار میزنم از وحشت خشکم میزنه....آریل در حالی که خون زیادی ازش رفته افتاده رو زمین....باورم نمیشه...دایان  ، آریل رو کشته بود....بر میگردم به دایان نگاه میکنه...دایان انگار سکته کرده....چشماش داره از حدقه میفته بیرون....در همون حال داره گریه میکنه.....میگم عیب نداره....همه چی حل میشه....ناراحت نشو....تو که نمیدونستی کی پشت بوته بودش....ناراحت نشو...همه چی حل میشه....

دایان میگه ...نه...اونا منو واسه این کار اعدام میکنن....باید یه کاری کنم...تو که به کسی نمیگی من اینو کشتم ؟ میگی ؟...

میگم نه....اصلآ میگیم پیداش نکردیم....

یهو همه چی مثل برق اتفاق میفته....دایان با لگد میزنه زیر اسلحش ، طوری که مسلسلم میفته 5 متر دورتر...

میگم داری چه غلطی میکنی دختره دیوونه...

دایان میگه تو به همه میگی من اونو کشتم...

داد میزنم ، نمیگم بخدا ولی دایان یه چیزی میگه که موهای تنم سیخ میشه....

دایان میگه اگه تورو بکشم دیگه شاهدی نیست که بگه من اون رو کشتم ...تازه میتونم بگم توی یه درگیری شدید تو با چریکهای حزب الله تو و آریل کشته شدین منم تونستم با کشتن 3 تا از چریکها فرار کنم....این واسه هردومون بهتره......

باورم نمیشه داره دایان این حرفا رو میزنه....دایان اسلحشو میگره به سمت سینه ام...میدونم کارم تمومه....تمام زندگیم میاد جلو چشمم.....

دایان میگه...متاسفم...مجبورم....من اون مدال رو میخوام.....

صدای رگبار گلوله آسمون رو پر میکنه....جسد بی جان دایان میفته رو زمین....از پشت سر دایان یه کوماندو حزب الله بیرون میاد و با تعجب به من دایان نگاه میکنه...

به انگلیسی میگه....تو حالت خوبه...

چشمامو میبندم...توی عمرم همچین آرامشی حس نکردم...یه جورایی باورم نمیشه...دشمنم ، فرشته نجاتم شده....با کمال میل میزارم اون چریک چشمها و دستام رو ببنده....میدونم میرم به جایی که آینده اش معلوم نیست ولی از زنده بودنم خوشحالم.....

http://www.tabesh.net/articles/Image/r83.jpg

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 0:16 | لینک  | 

صدای صوت خمپاره بعد سه روز آتش شدید دشمن دیگه واسشون عادی شده بود......سه روزه دارن رو سرشون آتیش میریزن....سه روزه چشم رو هم نذاشتن....از 62 نفری که کانالو از سه روز پیش نگه داشتن کلآ 33 نفر زنده موندن که از این تعداد تنها 17 نفر سالمن و بقیه زخمی که 8 تا از زخمی ها اوضاعشون بد جوری خرابه ....سرهنگ و بیسیم چی ساعت اولیه درگیری با یه گلوله توپ 155 میلی متری شهید شده بودند....از هردوشون هیچی نمونده بود....از سه روز پیش نه بیسیم داشتن نه فرمانده....تنها ی تنها...ارتباطشون با عقب کاملآ قطع بود ..تنها شانسی که داشتن از نظر آذوغه هیچ مشکلی نداشتن....چون بقدر کفایت غذا و آب به مدت 7 روز داشتن....تنها مشکل بلاتکلیفی بود....خدایا چقدر سخته.... از بلاتکلیفی حالش بهم میخورد...نمیدونستن محاصره شدن یا نه ؟...نمیدونست کسی پشت جبهه خبری داره ازشون یا نه ؟...نمیدونست آیا عراقیها دورشون زدن یا نه ؟ نمیدونست...نمیدونست....چون درجه اش از همه بیشتر بود بچه ها گفته بودن فرمانده باشه و این کارو بدتر کرده بود....چون همه ازش توقع داشتن از این جهنم نجاتشون بده....صدای خمپاره ای دیگر و صدای فریادی دیگر.....یه ترکش تو شونه رفیقش ( حسین ) نشست....دستپاچه شد...فریاد زد ...امداد گر ..امداد گر....ولی یادش اومد دیروز امدادگر هم با یه ترکش خمپاره شهید شد....از حسین داشت خون میرفت...یکی از بچه ها با چفیه پاره اش زخمشو هر طور بود بست.... حسین میگه میخوای چیکار کنی؟؟...حمله کنیم یا عقب نشینی....اصلآ  واسه چی کانالو نگه داشتیم....تصمیمتو بگیر....فرمانده تویی....بر میگرده و سر حسین داد میکشه...نمیدونم...به پیر به پیغمبر نمیدونم...بابا به منچه...مگه من آوردمتون تو این خراب شده..من حتی نمیدونم کجاییم اونوقت میگی چیکار کنیم ؟؟؟...داشت اشکش در میومد که خودشو نگه داشت....میترسید...بد جوری هم میترسید....از اسارت...کشته شدن و از همه بدتر زخمی شدن...میترسید... تنها دلیلش واسه اومدن به جنگ اولآ جوگیر شدن بود دومآ عشق به اسلحه......به خودش لعنت میفرسته....یه دفعه نعره یکی از بچه ها بلند شد....پیاده دشمن...پیاده دشمن داره تک ( حمله ) میزنه.....بلند میشه...سرشو بالا میاره...میبینه حدودآ 13 یا 14 نفر دارن با آتش شدید پشتیبانی به طرفشون میاد...آب دهنشو قورت میده...داد میزنه هیچکی شلیک نکنه تا خوب نزدیک بشن....اسلحشو ور میداره...نشونه گیری میکنه.....چند ثانیه بعد فریاد میکشه...آتش.....همه باهم شلیک میکنن...این قدر شلیک میکنه که خشابش تموم میشه....نگاه میکنه....میبینه تنها 5 تاشون افتادن زمین....قبل از اینکه بتونه چیزی بگه میبینه 7_8 تا تانک دارن میان طرفشون....دیگه کارشون تمومه...تنها 2 تا گلوله آر پی جی مونده....تصمیمشو میگیره.... داد میزنه...عقب نشینی...عقب نشینی.....میبنیه همه دارن با تعجب نگاش میکنن....داد میزنه به چی نگاه میکنین...کاری که گفتم انجام بدین تا تانکا نرسیدن....همه شروع میکنن به دویدن به سمت عقب ...یه تعداد زخمیا رو گرفتن و برمیگردونن عقب...به حسین کمک میکنه برگرده عقب.....هنوز 20 متر دور نشدن که زمین زیر پاش میلرزه...بر میگره میبینه جنگنده های عراقی کانالو بمب باران کردن....اگه یه خورده دیر میجنبیدن جزغاله شده بودن...بلند میشه شروع میکنه به دویدن....فقط میدوئه..نمیدونه چقدر دویده...ولی میدونه خیلی وقته دارن با بچه ها میدون.....میترسه که به پشت سرش نگاه کنه...نا خود آگاه به پشت سرش نگاه میکنه...چیزی نمیبینه ....یه دفعه پاش به چیزی گیر میکنه و با سر میفته توی یه کانال دیگه...سرشو آروم بالا میاره....چشمش به یه بسیجی جوون میفته که داره با تعجب نگاش میکنه...بسیجی میگه...کاکو شماها کجایین که سه روزه منتظرتونیم....با صدایی لرزون میگه واسه چی...بسیجی میگه ما سه روز پیش به سرهنگتون گفتیم که نیروهاشو برگردونه عقب....ولی نمیدونم چرا این کارو نکرد...اینا رو ولش کاکو ...یه لیوان آو ( آب ) میخوری...داد میزنه عراقیا دارن میان اونوقت میگی بیا آب بخور....بسیجی میخنده میگه یه نیم ساعت پیش هواپیماهامون همشونو درو کردن...دیگه عراقی نمونده که حمله کنه.....آرام یه نفس عمیق میکشه...چشماشو میبینده سرشو میزاره رو خاکا...توی عمرش همچین بالش نرمی زیر سرش نذاشته بود......خوابش میاد...انگار سالهاست نخوابیده....

 

http://sanasaleem.files.wordpress.com/2008/11/iran-iraq-war1.jpg

نوشته شده توسط مزداویچ در ساعت 23:55 | لینک  |